تبلیغات
ابیات هادی - دیوار
سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر كه بتوانی چراغی بر آن نصب كنی...

دیوار


قطره ای خورشید،

زمینی سبز،

خاک گرمِ گرم،

می شود اینجا رها شد...


روز رفتن از خودم پیمان گرفتم،

جای رفتن رفتنش فولاد خواهد!

کار هرکَس نیست...

در همین نزدیکیست اما...

راه سخت است

یا کمی ساده نمیدانم!

راه پیداست،

راه مرز است...!


این طرف آنند که خواهند...

یا نمیدانند، نمیدانم...!


پشت دیوار، انتهایش پیداست!

لااقل

نور زرد و آسمان آبیست...

تا افق هایش می توان تاخت روی اسب پیر سال خورده،

آری!


ما همانیم...

جان فروش سخت جان!

تا عبد خواهیم خواند آسمان را آسِمان...

کهکشان ها را نیز می گردانیم،

دور انگشتانمان...!

ساده است کارش همین است...!

مغز ها پوکند،

پس دل ها کجایند...


خسته ام من می کشانم خویش را،

خاک سردِ سرد...

خیسِ خیس...

باورم این است من خواهم گذشت!

آری،

کار ما نیست،

اشک ها را آسمان تقسیم خواهد کرد...

این یکی را خوب می دانم!







موضوع: شعر نو، دیوار،
برچسب ها: دیوار، شعر، شعر نو، ابیات هادی،
[ پنجشنبه 1 شهریور 1397 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]