تبلیغات
ابیات هادی - تهوع
سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر كه بتوانی چراغی بر آن نصب كنی...

تهوع


چشم ها را بسته ام شاید صدایی خوش بیاد

غافل از آنکه هوا بوی تهوع می دهد

سیب ها را از درخت، با دست خود چیدم ولی

دست دیگر سیب ها را دست مردم می دهد

پیش من از صحت حرفم دگر چیزی مگو

صوت ها را این دهان از جایی دیگر می دهد

با سپاهی عازم پیکار دشمن گشته ام

لاجرم فرمانده ام هم بوی دشمن می دهد

پشت میز بنشسته ام، شعر من پایان گرفت

لیک عنوانش به غیر از اسم من سر می دهد














موضوع: غزل، تهوع،
برچسب ها: غزل، شعر، ابیات هادی،
[ چهارشنبه 3 مرداد 1397 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]