تبلیغات
ابیات هادی - خدایت را ببین
سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر كه بتوانی چراغی بر آن نصب كنی...

خدایت را ببین


خدایت را ببین...

آری خدایت را ببین تا دل به کوی دوست و رویاهای فرداهای من باشی

تمام قبل و بعد حال من باشی


خدایت را ببین...

خدای تو چه زیباست،

چشم پشت پنجره خیس است

چه غمناک است و گیراست!


خدایت را ببین در دل که شاید،

تمام آرزو ها و تمام درد و شادی های تو

آری همینجاست...


خدایت را ببین ای دوست...

ببین تا با تمام آرزو هایت تو را میخواهد اما...

در درونت...

پنجره های دلت خسته

و از عالم تو خسته

درست است این که دامن گیر این غم ها تویی،

آری تویی آن قهرمان!

تویی رویای تمام بچه های ده لیکن،

تو مرد جنگی

تو سالار تمام دشت های بی کرانی


نباید باشد این احساس تو مرده





خدایت را ببین گاهی...

که در آن تنگنای بیخ بیخِ فکر پولادین،

می دانم که داری گوشه ای جایی

ببین غرق خیالی رمزگونه و غریبانه

به جسم در کمین من در این حوض پر از ماهی

خداوندا شدم با کی

آری،

هوای تو هوایی دایمی دارد، خدایی!





موضوع: شعر نو، خدایت را ببین،
برچسب ها: خدایت را ببین، ابیات هادی، شعر،
[ جمعه 29 بهمن 1395 ] [ 02:53 ب.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]