تبلیغات
ابیات هادی
سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر كه بتوانی چراغی بر آن نصب كنی...

نغمه ی دلتنگی


باز هم در به در شب شده ام

باز هم شیوه ی آهن شده ام

باز بیتاب سحرگاه شدم

باز آیینه ی بی کس شده ام

من همان شاعر بی صاحب دیوان شده ام

من همان فرش کف سنگ خیابان شده ام

من که ام؟ عضو حقیر تن خشکیده شدم

من دگر بارش لبریز پریشان شده ام

باز بازیچه ی دستان پر از نان شده ام

باز وابسته ی آغوش پشیمان شده ام

کولی دشت شقایق، باز مجنون شده ام

باز دنبال روِ چشمه ی گلخون شده ام

راه ای راه پر از وسوسه و دلتنگی

راز ای راز کهنسال و کمی بی رنگی

باز بی خود شده ام دشمن خالی شده ام

باز همرنگ جهان گشتم و طوسی شده ام

نور را گشتم و گمگشته ی گیتی شده ام

خلق را دیدم و دیوانه هجران شده ام

عشق هم مرز سبکبالی و سرسنگینیست

آنقدر طعنه شنیدم متعادل شده ام

باز ماه شب من قاب کف حوض شدست

آسمان گشتم و بیچاره زمینی شده ام











موضوع: قصیده، نغمه دلتنگی،
برچسب ها: شعر هادی، ابیات هادی، قصیده، نغمه دلتنگی،
[ پنجشنبه 20 دی 1397 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]

تک بیتی 10


کافه ی تنهایی عشاق امشب پُر شدست

عشق می گوید به من این حرف یک دیوانه نیست




موضوع: تک بیتی،
برچسب ها: تک بیتی، شعر، ابیات هادی،
[ جمعه 2 شهریور 1397 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]

تا انتها خزان


می شوم پیدا؟ نمیدانم...

راه سرگردانی غربت،

باد را نیز،

 آواره کردست...!


این خزان آمد،

تا تهش دود، تا سرش آورد،

این همان برگ است؟

با همان زردی؟ نمی دانم...


ای طناب خیس ساحل!

بی تفاوت موج ها رفتند...

از کجا جا مانده ای شبنم؟ نمیدانم...






موضوع: شعر نو، تا انتها خزان،
برچسب ها: تا انتها خزان، شعر نو، ابیات هادی،
[ جمعه 2 شهریور 1397 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]

دیوار


قطره ای خورشید،

زمینی سبز،

خاک قهوه ایِ گرم،

می شود اینجا رها شد...


روز رفتن از خودم پیمان گرفتم،

جای رفتن رفتنش فولاد خواهد!

کار هرکَس نیست...

نزدیک است... سخت است...

یا کمی ساده نمیدانم!

راه پیداست،

راه مرز است...!


این طرف آنند که خواهند...

یا نمی دانند، یا نمی خواهند...!


پشت دیوار، انتهایش پیداست!

لااقل

نور، زرد و آسمان آبیست...

تا افق هایشروی اسب پیر سالخورده،

میتوان تاخت...

آری!


ما همانیم...

جان فروش سخت جان!

تا عبد خواهیم خواند آسمان را آسِمان...

کهکشان ها را نیز می گردانیم،

دور انگشتانمان...!

ساده است کارش همین است...!

مغز ها پوکند،

پس دل ها کجایند...


خسته ام من می کشانم خویش را،

خاک سردِ سرد...

خیسِ خیس...

باورم این است من خواهم گذشت!

آری،

کار ما نیست،

اشک ها را آسمان تقسیم خواهد کرد...

این یکی را خوب می دانم!







موضوع: شعر نو، دیوار،
برچسب ها: دیوار، شعر، شعر نو، ابیات هادی،
[ جمعه 2 شهریور 1397 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]

تک بیتی 9


ز که نالیم که آخر دوست ها دشمن شوند

از خودم ترسم که آخر با خودم دشمن شوم






موضوع: تک بیتی،
برچسب ها: تک بیتی، شعر، ابیات هادی،
[ جمعه 2 شهریور 1397 ] [ 12:02 ق.ظ ] [ محمد هادی ] [ نظرات() ]